کی با بالای شکسته باتو پرواز می کنه؟
***
من نباشم کی می شینه تا سحر بالا سرت؟
کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت؟
***
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره؟
کی میاد دنبال تو ،تو رو تا خورشید می بره؟
***
من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت؟
کی می خواد تو رو مث من ،تو تموم زندگیت؟
***
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی؟
کی میاد سراغ رویات تو شبای مهتابی؟
***
من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه؟
هر چی برگردونی روتو باز تو رو صدا کنه؟
***
من نباشم بخدا قدر تو رو نمی دونن
دوست دارن باهات بسازن ولیکن نمی تونن
***
من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
اونا هیچ کذومشون تا اخر باهات نمی مونن

کی با بالای شکسته باتو پرواز می کنه؟
***
من نباشم کی می شینه تا سحر بالا سرت؟
کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت؟
***
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره؟
کی میاد دنبال تو ،تو رو تا خورشید می بره؟
***
من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت؟
کی می خواد تو رو مث من ،تو تموم زندگیت؟
***
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی؟
کی میاد سراغ رویات تو شبای مهتابی؟
***
من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه؟
هر چی برگردونی روتو باز تو رو صدا کنه؟
***
من نباشم بخدا قدر تو رو نمی دونن
دوست دارن باهات بسازن ولیکن نمی تونن
***
من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
اونا هیچ کذومشون تا اخر باهات نمی مونن

خداییش توی دوستی هیچی واسش کم نذاشتم ،از هیچ چیز دریغ نکردم هرچی که می خواست واسش فراهم کردم اما نمی دونم چرا این بی معرفتی را در حق من کرد. تا اونجا واستون گفته بودم که خانواده ی پرنیان ماجرای دوستی ما دو تا رو فهمیدن و از من شکایت کردن و اونو محدود.
ولی با این حال ما دو تا با عشق و علاقه ی خاصی به این دوستی ادامه می دادیم با هر سختی که بود ما به این دوستی ادامه می دادیم با هر سختی که بود ما کنار هم موندیم تا اینکه از یک ماهه پیش رابطه ای که بین ما بود خیلی خیلی کم رنگ شد دیگه محل نمی ذاشت زنگ نمی زد ،پیغم نمی داد تا اینکه فهمیدم می خواد واسه ی همیشه از اینجا بره ،خیلی داغون شدم .دو روز قبل از اینکه بره موفق شدم باهاش صحبت کنم ولی ای کاش هیچ وقت باهاش صحبت نمی کردم آخه هر چی از دهنش در اومد بهم گفت انواع و اقسام فحش ا رو بهم داد شاید بهم بخندین ولی من در جوابش فقط بهش گفتم دوست دارم،هر چند بعدش بنا به دلایلی با هم درست صحبت کردیم و خداحافظی کرد ولی یک روز بعد فهمیدم اون خیلی وقت رابطه اش با من کم رنگ شده و با یکی دیگه دوست شده بود ، این خبر داغونم کرد هر کس بهم می رسید یه چیزی می گفت ، یکی می گفت هیچ وقت پای یه گل نمون همیشه باید گل بچینی و بری ، یکی می گفت عشق یه دختر توی این سن و سال جز بلوغ چیز دیگه ای نمی تونه باشه و ...
ولی نمی دونم چرا با این همه اتفاقاتی که افتاد هنوزم دوسش دارم شاید به خاطر علاقه ی زیادی که بهش دارم من براش آرزوی موفقیت کردم خیلی هم براش دعا می کنم که خوشبخت بشه از شما دوستان عزیز هم می خوام که براش دعا کنید که خوشبخت بشه ولی از من به شما نصیحت سعی کنید هیچ وقت عاشق نشید همه کس رو دوست بدارید ولی به کسی دل نبندید.
تا خبر های بعدی بدرود
خدایا:
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار
می خوام در مورد پرنیان برای شما بنویسم کسی که خیلی دوسش دارم و تمام زندگیم به او ختم میشه در کل اون تمام زندگی منه می خوام از نامردیای روزگار بگم که چی بر سر من و همه ی زندگی من پرنیان اورد .
بنام عشق یا بهتر بگویم سرنوشت !!!

سلام می خوام داستان عشقم را برای شما دوستان گرامی بازگو کنم تا شما با نظرات خودتان راهی جلوی پای من بگذارید .
روز دهم دی سال 85 بود که من به دختر مورد علاقه ام یعنی (پرنیان) از طریق تلفن پیشنهاد دوستی دادم و او به من گفت: که فردا جواب من را می دهد
اون روز دل تو دلم نبود اخه من خیلی وقت بود که به پرنیان ذل بسته بودم ولی به خاطر یه سری مسائل نتوانست بودم به او بفهمانم که به او علاقه مند هستم.
فردای ان روز یعنی 11دی سا ل 85 که مصادف بود با روز تولد پرنیان من با یه ذوق و شور و حال خواستی که داشتم از ساعت 6 صبح اماده شدم.
و دقیق ساعت 6:50 دقیقه به سر کوچه یعنی محل ایستگاه سرویس پرنیان رفتم اخه پرنیان در همسایگی ما قرار دارد وقتی رسیدم به او اون شروع کرد به مقدمه چینی و بعد از کلی مقدمه به من گفت: که ما نمی تونیم با هم باشیم نمی دونید من اون لحظه من چه حالی داشتم بدون خدا حافظی از او جدا شدم و همین طورکه اشک از چشمانم جاری شده بود بیهوده به راهم ادامه دادم مثل دیوانه ها این طرف و ان طرف می رفتم نزدیک به ظهر بود که پرنیان از مدرسه اومد و همون لحظه به من گفت: ساعت 5 پیچ شهرک منتظرتم خیلی کنجکاو شدم پیشه خودم گفتم این با من چکار داره؟ ساعت 5 من به محله مورد نظر رفتم یه ماشین گرفتم و او را تا اموزشگاه زبان همراهی کردم و او در راه به من گفت: با دوستانم مشورت کردم و بیشتر فکر کردم و دیدم که ما می تونیم با هم باشیم اون روز من در پوست خودم نمی گنجیدم.
روزها گذشت و ما بیشتر به هم وابسته می شدیم طوری به اون وابسته شدم که اگر یه روز اون را نمی دیدم یا صداشو نمی شنیدم باور کنید که دیونه می شدم دیدن اون در روزحتی برای یه ثانیه هم برای من کافی بود من بهترین هدیه ای که در زندگیم گرفتم همان پلاک و زنجیری بود که در روز valentine اون به من داد ...
ولی از شانس بد مادر من یه بوهایی از رابطه ما که خیلی واسه ما بد شود از اون روز به بعد محطاتانه عمل می کردیم ولی مثل این که روزگار تازه سره نا سازگاری با من گذاشته بود خیلی اخلاقم عوض شده بود من کلا ادم رفیق بازی هستم ولی از بیشتر رفیقام بریده بودم یعنی باهاشون قطع رابطه کردم انها به من می گفتن تو اون علی سابق نیستی خیلی عوض شدی تمام زندگیت شده پرنیان خدایش راست می گفتن...
یه روز پرنیان به من گفت: از april چی می دونی؟ هرچی فکر کردم به مغزم نرسید و گفتم نمی دونم او گفت: از اسم april هم می شه اسم علی رو در اورد و هم پری از اون روز به بعد ما به اسم و ماه april خیلی علاقمند شدیم.

تا اینکه در اواخر اسفند بین ما مشکل جدی بین ما به وجود اومد ولی خدا رو شکر در اوایل فروردین این مشکل رفع شد و دوباره همان رابطی همیشگی را پیدا کردیم و روزگار وفق مرادمون بود ولی مثل این که بد شانسی ولکنمون نبود تازه مشکلات اصلی شروع شده بود چون پدر پرنیان از رابطی ما بو برده بود و بعد از کلی پیگیری شماره منو پیدا کرد و بعد با مادر پرنیان به خانه ی ما امدن و درباره ی این موضوع با خانواده ی من حرف زدن و بعد از صحبتی که با هم داشتن قرار شود منو پرنیان دیگه هیچ رابطی نباید با هم داشته باشیم .
ولی هنوز منو پرنیان به این دوستی خاتم ندادیم چون هم دیگرو خیلی دوست داریم چون هم اون به خاطر من خیلی سختی کشیده و هم من خیلی سختی کشیدم الان هم به کمک یکی از دوستانش از حال هم با خبریم و روزهای که که اون امتحان داره من به نزدیکی مدرسشون میرم و او را از دور میبینم و روزهای هم که کلاس زبان داره و با مادرش هست باز هم از دور اون را میبینم .
ولی برای پرنیان خیلی ناراحتم چون هم بابای خیلی گیری داره وهم بالاخره هرچی باشه اون دختره و من می دونم که الان تمام ازادی هاشو از اون گرفتن .
راستی خیلی خیلی از مادر پرنیان تشکر می کنم چون واقعا کمکمون می کرد.
حالا تمام زندگی من شده نگاه و عکس ها و نامه های پرنیان و اشک ریختن .
حالا از شما دوستان تقاضا دارم به وبلاگ پرنیان با این ادرس:www.april-eshgh.blogfa.com هم سر برنید و ما را راهنمای کنید از همین جا به پرنیان می گم که

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
انچنان ما ت که یک دم موژه بر هم نزنی
موژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر موژه بر هم زدنی
ای عشق کمک کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسد
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
خدایا کسی را با کسی اشنا نکن گر اشنا کردی از هم جدا نکن
زندگی قصه تلخیست از اغازش تا پایان
روزگار بر خلاف ارزوهایم گذشت !!!
ای کاش بمیرم تا بمیرند ارزو هایم !!!


